تبليغاتX
مشک ( موج شعر کرج )

 

زير چتر باران

 

(گزيده شعرهاي خوانده شده در جلسات هفتگي مُشك)

 

 

 

شعرسپيدی از

 

اعظم ناصری :

 

 

و تو از بیشه های شب
از لا به لای هزارتوی شمشادها
به تاریکی اتاق خزیدی
سایه های کوتاه
می گذرند از برابر چشمان دنیا
دستهایم را بالا می روم
شب در من راه می رود
و تو در من
لامپ ها روشن
و دنیا خاموش
آب می شوم در تن شب
و بالش خیس
دیگر دستی زیر سرت نمی گذارد

 

 

شعر سپيدی از

 

  مجید معارفوند :

 

پنجره را باز می کنم

خبر از هیچ پرنده ای نیست

دانه ها را

 برای مورچه هایی که از دیوار بالا می آیند

می ریزم

 

 

 

غزلی از

 

حسن اسحاقی :

 

        کو چه های سوخته

 

 

داشت می گفت خدا حافظ و مادر می سوخت

آب می ریخت ولی کوچه سرا سر می سوخت

 

رودی از شهر خودش بود و  به دریا می رفت

روزگاری که  در آتش  تن کشور  می سوخت

 

آسمان  زیر  قدم ها ش  تکان  می خورد  و

ابر ها خیس عرق می شد و معبر می سوخت

 

رفت  آنجا  که  نگاهش  به  خدا  می افتاد

رفت  آنجا که دلش  اول  و  آخر می سوخت

 

باز معشوق.... وَ  بیداری عاشق  تا  صبح

شب دارز  و  در دل باز  و  قلندر می سوخت

 

عملیات عطش  ، رمز که  یا زهرا   بود

داشت بر روی لبش سوره ی کوثر می سوخت

 

آسمان بر سر  او  آتش  و  خون  می بارید

در رگش آ تش و خون هر دو برابر می سوخت

 

شعله ور می شد و تا پای  نبودن می رفت

قبل خاموش شدن باز هم از سر می سوخت

 

با خودش گفت  جهان  بوی  تعفن  دارد 

از همین بود که چون عود معطر می سوخت

 

تیر و ترکش به سر و پا و دو دستش می خورد

صحنه ای بود که حتی دل سنگر می سوخت

 

آتشی دست خدا بود وخدا هم می خواست

تا ببیند چه کسی از همه بهتر می سوخت

 

           *********

 

نیمه شب  مادر  و  یاد پسرش ، لبخندش

این همه خاطره دراشک شناور می سوخت

 

دست هایش  به دعا بود ، صدایی از دور

داشت می گفت خداحافظ و مادر می سوخت

 

 

 

 

 

 

غزلی از

 

لیلا تقوی مطلق :

 

 

کاش می شد به خانه ات برسم ، حیف راهم به آسمان دور است
درد دوری چقدر سنگین است ، بی تو بودن چقدر ناجور است

چند سال است - بعد رفتن تو - گریه هایم همیشه منتظرند
دست غم ها گرفته عمر مرا ، پای لبخندها لب گور است

قاب عکس من و تو می خندید، زندگی صاف و ساده طی می شد
عکس تو تا نوار مشکی خورد ، روزگارم اسیر هاشور است

زیر تکرار سوزن و قیچی دست هایم دوباره می لرزد
پشت اصرار چرخ خیاطی چشم هایم به درد مجبور است

بچه ها هم کمی گرفتارند ، فکر آن ها کلافه ام کرده
مصطفی وقت زن گرفتن اش است ، مجتبی هم که پشت کنکور است

عاقبت ، کار بچه هایم را می سپارم همیشه دست خدا
گله هرگز نمی کنم اما کار مادر همیشه دلشورهَ ست

کاش بودی و دردِدل هایم ، با نگاهت کمی سبک می شد
کاش می شد به خانه ات برسم، حیف راهم به آسمان دور ا
ست

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شوراي شعر مشک در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 23:43 |

 

زير چتر باران

 

(گزيده شعرهاي خوانده شده در جلسات هفتگي مُشك)

 

غزلي تازه از: 

حسن صادقي پناه

 

اخبار ساعت ۹ شب از شما نگفت

از سرفه‌هاي خونيِ پروانه‌ها نگفت

شمعي كنارِ « ناصرخسرو» تمام شد

اخبار، باز چيزي از اين ماجرا نگفت

اندوهِ اين پرندة در بندِ ماسك را

از ابتدا نگفت و تا انتها نگفت

تنها خلاصه‌اي ز تو، تنها اشاره‌اي

پس شرحه شرحة جگرت را چرا نگفت؟

«يك» تا به «پنج» مي‌روم و گريه مي‌كنم

حتي يكي غروب صداي ترا نگفت

با لخته‌هاي خون دل افطار مي‌كني

«يك» تا به «پنج» حنجره‌اي «ربّنا» نگفت

شهري كنار «مستند ۵» خواب رفت

از انقراض نسل پلنگان ما نگفت

«شش» جفت مي‌شود كه قمارت كنند باز

با تو به جز مظنة نفت و طلا نگفت

       

 پروانة اتاقِ صد و چند، از درون

مي سوخت ذره ذره و چيزي به ما نگفت

لبخند روي ويلچر آرام پر كشيد

از رختخواب خوني، از سرفه ها نگفت

 

 پرهاي منتشر همة صفحه را گرفت

اخبار محو شد، و جهان جز تو را نگفت

 

 

شعر سپيدي از: 

آسيه حيدري شاهي سرايي

 

بوی غروب آغل گرفته ایم
می گفت
این غروب را هم قورت
می دهم
امشب
یک نفر جزو گوسفند ها بشماردم
این طوری حتما حساب می شویم.

 

 

 

 

باران هاي در راه

 

(ويژه شاعران نوقلم مُشك)

 

شعر سپيدي از: 

معصومه عرب

 

پدرم
دسته دسته گل آتش می‌زند
اما هنوز
خانة‌مان سرد است
و درز دیوارها
بوی گل سوخته می دهد

...و من

            بزرگ شدم

                   بالغ شدم

                         زيبا...

با پيراهني از گل‌هاي خشخاش

 

+ نوشته شده توسط شوراي شعر مشک در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 21:9 |

زير چتر باران

 

(گزيده شعرهاي خوانده شده در جلسات هفتگي مُشك):

 

 

شعرسپيدی از

 

روح الله ستايش احدی :

 

 

1

چشمهایم از سیبها آویزان می شوند

جیبهایم را خدا فراموش کرده

و کارگردان دلشوره هایم

جعبه ها را به ریش دستهایم می خنداند

 

2

پرتقالها در حجم شیشه ها

خونم را به رگهایشان

خونی می شوند

و نبض پوستشان در من ...

 

3

لیمو های شیرین

در نقشهای ترش

خمیازه ی جیبهایم را

به بازیگران خوابهای نامرئی امتداد می دهند

و شب دستهایم

در ستاره ای تهی دنباله دار می شود

 

4

انگشتانم در وسعت خالی

جیبهایم در جوی بغض جاری می شوند

پوزخند مغازه ها

و عیدم

         کات .

 

 

 

 

غزلی از

 

مریم آریان :

 

 *

از ماه فروردين خبر آورده بودند

با قشقرق ، با شور و شر آورده بودند

 

با جیغ جیغ و جیک جیک  دسته جمعی

گنجشک ها ، انگار سر آورده بودند

 

تا شب ازاین شاخه به آن شاخه پریدند

ازشادی آنها بال  در آورده بودند

                ***

صبحی پدر جان رفته بودند و یک عده

از دور میدان  کارگر آورده بودند

 

و کارگرها طبق دستور پدر جان

همراه خود  اره ، تبر  آورده بودند

 

تا ظهر  خیلی از درختان را بریدند

گنجشک ها هم   آه  بر آورده بودند

 

از ترس حتی جیکشان هم درنیامد

اما مرا هم ، زیر  پر  آورده بودند

 

پشت درختان گریه کردم ، کارگرها

با خود مرا پیش پدر آورده بودند

 

و  او تعجب کرد ؛ یک گنجشک بودم

وقتی مرا  نزدیک تر آورده بودند

               ***

از خانه می رفتم که دیگر بر نگردم

و هی مرا  از دور و بر آورده بودند

 

یک روز من را از بیابان های اطراف

در شکل  یک شانه به سر آورده بودند

 

فردا  شبیه بلبل سر گشته ای که

با زحمت از کوه و کمر آورده بودند

 

*

یک ذره در شیشه هوا آورده بودند

سوغاتی از یک روستا آورده بودند

 

اقوام دور مادری در بقچه ها  از

برگ درختان چند تا آورده بودند

 

وقتی که برگشتند ده  همراه آنها

هی رفته بودم ، هی مرا آورده بودند

 

جای درختان سبز ! مردم برج هارا

کم کم به اصل ماجرا آورده بودند

 

کم کم فراموشی گرفتم ؛ فکر کردم :

در اصل من را برده یا آورده بودند ؟

 

اول مرا از باغ  بیرون کرده بودند

و بعد در این برج ها آورده بودند

 

در برج ها ، بهتر بگویم ، در قفس ها

حیف از کجا  من را کجا  آورده بودند

 

القصه ، مردم بعد از آن تاریخ  کمتر

گنجشک و انسان را به جا آورده بودند

 

 

 

 

شعری نيمايی از

 

کورش آقا مجیدی :

 

 

 

        ماه

 

 

ماه

    راه می رود .

من نشسته ام ، نگاه می کنم

سنگ راه می رود

تیر های برقِ آفتاب سوخته

و پرنده ای که روی شاخه ی درخت ، خواب رفته است .

شب شبیه هیکلی سیاه

در تمام طول راه

                    راه می رود .

 

 

 

ماه گریه می کند .

من نشسته ام

                 و  دستمال  دستمال

دانه های اشک را  زِ صورتم

پاک می کنم .

پنجره ،

باز مانده است

گُرگ می وزد

و میان این دو نقطه ی سیاه

                                 راه می رود .

 

 

 

ماه فکر می کند

                و غرق می شود

من نشسته ام ، نفس نمی کشم .

پنجه ای قوی گلوم را

خفت کرده است :

در تراس خانه ی قدیم

زیر بارش شدید آفتاب ،

خواهرم

           برادرم

                   و  من

یک مگس

در میان آب کاسه غرق کرده ایم

دست و پا  و  دست و پا  و دست و پا  و بعد

مرده را کنار می زند

مو ج آب

و جنازه روی سنگفرش داغ

زیر بارش شدید آفتاب

جان تازه ای برای خود

دست و پا  و  دست و پا  و دست و پا

می کند .

«بُهت » و « شوق»  و « من»

یکصدا

داد  می زنیم :

« زنده است ، آه !

                     راه می رود .»

 

 

 

ما ه ، شعرِ تازه اش تمام می شود .

همچنان

 من نشسته ام

باورم نمی شود ، ولی

روی شیب تند دامنه

یک نفر مداد خویش را عصای دست کرده است

پله پله از خیال های واقعی صعود می کند

باورم نمی شود ، ولی

مست کرده است

روی خط پرتگاه

                   راه می رود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شوراي شعر مشک در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 23:51 |

زير چتر باران

 

(گزيده شعرهاي خوانده شده در جلسات هفتگي مُشك)

 

شعری سپید از

 

  جمال بیگ:

 

پاهايم

 

همین که ابتدای پاهایت را

                 کنار آفتاب

                   جا بذاری

هیچ سایه ای

             درازت نمیکند

تو بهتر می دانی

هیچ جای زمین

 این قدر بیراهه نداشت

که تو برای کوتاه کردن شب

از کف دست هایم راه بیفتی

حالا هرطور شده

پایان پاهایت را

نقطه بگذار .

این طوری

           نزدیک تر به ماه می میری

ببین

     من تمام این سال ها

داغ گام هایم را

                به دل داشتم

که با تو

          به روزهای ناتمام رسیده اند ...

و حالا که از چشم شانه ها

                              افتاده ام

آن قدر پیر شده ام

که صبح ها

          بر بالشی خیس

            بیدار می شوم

چه کنم

دست خودم نیست

پاهایم ، پاهایم ...

 

 

    شعری از

 

براتعلی فتح اللهی :

 

می شود هنوز هم

در هوای عاشقی به پشت سر نگاه کرد

از میان شاخه ها به باغ مه گرفته ی جوانگی

دست روستایی زمخت من

از نژاد صخره هاست

دست تو کِشد مرا

              به سوی شهرشاعرانگی

واژه  واژه ی  ترانه های خویش را

روی سینه ام بپز

           که لک زده دلم برای شعر های خانگی

گربه ی نگاه من

درکمین سار چشم توست

می شکارمت ؛ اگرچه پر کشی به شاخه ی بهانگی

سهمم از بهشت را

هدیه ی نسیم کن

او مگر به جان خرد

رنج جاودانگی

از حوالی نگاه تو نمی توان گریخت

عشق ! ـ ای فریب آفرینش، ای طراوت زنانگی ـ

فکر می کنم به روی چانه ات

خالی آفریده اند

تا کند مرا چنین

                  اسیر لحظه های دست زیر چانگی

 

ý     

 

تا به راز نور ماه

بر شکو فه ها ی هندوانه آ شنا شوی

یک شبی قدم بزن به کشت نقره فام هندوانگی

گزمِگان شهرِ  بی نشانه می گزند ماه را

با لباسی از علف بیا ؛ به رسم بی نشانگی

درلباس می پسندمت

از گزند چشم هیز آفتاب

بی حجاب دوست دارمت ولی

درسکوت خلوت شبانگی

 

+ نوشته شده توسط شوراي شعر مشک در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 0:12 |

به نام حضرت دوست

 

«ذره ذره، درد»

 

گزارشي از سومين جلسه نقد شعر از سلسله جلسات ماه و نگاه (كارگاه نقد كتاب) حوزة هنري مركز كرج، ۱۶ دي ۸۶.

نقد مجموعه غزل «گوش كن ساز من چه مي‌گويد» اثر علي حيدري (پويا) با حضور و نقد دكتر قادردلاورنژاد، شاعر، منتقد و مدرس دانشكده ادبيات دانشگاه علامه طباطبايي (ره)

 

شعر اگر اعجاز باشد، بي بلند و پست نيست

در يد بيضا، همه انگشتها يكدست نيست

 

در ابتداي كتابش آمده است سعي كرده با زبان مردم بسرايد و همزبان مردم باشد كه همدل و هم‌داستانش هستند. اين اشعار حقيقتاً درد دلهايش است و دستش مي‌لرزد كه نكند آن نباشد كه مردم مي‌خواهند.

وارد سالن اجتماعات حوزه هنري مركز كرج كه مي‌‌شوي، قبل از شروع جلسه چند نفر صميمانه دور هم نشسته‌اند و مردي آرام و با وقار، در حال شعر خواني است:

دوست دارد خدا نواي مرا / اين نواي خدا، خداي مرا

دوست دارد كه بشنود هر شب / هق هق گرم گريه‌هاي مرا

 


لحظاتي مي‌گذرد و متوجه مي‌شوي او همان علي حيدري (پويا) است كه قرار است مجموعه غزلش، نقد شود. كم حرف و متواضع است و اشعارش از دل بر آمده كه بر دل مي‌نشيند. كتابش را كه تورق مي‌كني، مي‌فهمي غم‌هاي بزرگي در پس اين واژه‌ها نهفته است؛ مشترك ميان همه انسان‌هاي درد آشنا. وقتي از سابقه هنري او مي‌پرسي، خودش جز همين اولين مجموعه شعر چاپ شده‌اش كه در واقع گلچين اشعار سي سال گذشته‌ي اوست و نيز مجموعه ديگري كه آماده چاپ است، به چيزي اشاره نمي‌كند. امّا كوروش آقامجيدي كه اجراي برنامه نيز بر عهده اوست مي‌گويد: ايشان در نقاشي، خطاطي و مجسمه‌سازي نيز صاحب اثرند.

جلسه بسيار ساده و صميمانه است، آنها كه آمده‌اند يا علاقه‌مندان به شعرِ شاعرند، يا دانش‌آموختگان رشته زبان و ادبيات فارسي، در سطوح مختلف شعرسرايي، و يا اعضاي هميشگي جلسه شعر.

آقامجيدي مناسب با حال و هواي اين روزها، جلسه را با غزلي عاشورايي چنين آغاز مي‌كند:

 

تلخي اين عزاي عظمي را ، نخل گيسو پريش مي‌داند

    از بيابان تشنه لب بشنو، او از اين غصه بيش مي‌داند

   كاش يك ذوالجناح غيرت را...شرمشان باد ميزباني‌شان !

       آن عزيزي كه مي‌رسد از راه، كوفه مهمان خويش مي‌داند؟

       نارفيقان حقه و تزوير، يك يك از نيمه باز مي‌گردند

       راه را آن بزرگوار اما، همچنان رو به پيش مي‌داند

       خيمه در خيمه آتش است اينجا، واي من دل مشوش است اينجا

       تيغ در دست‌هاي نامردان، نه غريبه، نه خويش مي‌داند

       از بلنداي زين ـ زبانم لال ـ سبز بالا بلند افتادست

    اين فرات است زار مي‌گريد، شايد از تشنگيش مي‌داند

    تلخي اين عزاي عظمي را، نخل گيسو پريش مي‌داند

    از بيابان تشنه لب بشنو، او از اين غصه بيش مي‌داند

 

و بعد از خير مقدم به حضار و معرفي ميهمانان، از پويا دعوت مي‌كند كه چند غزل، از غزل‌هاي مجموعه را به انتخاب خودش بخواند، تا جلسه هر چه بيشتر با حال و هواي غزل‌هاي او، همراه گردد و ايشان چهار غزل را با صدايي رسا و گيرا مي‌خواند:

و ما را جدائي به اينجا كشيد / به اين كوچه بي تماشا كشيد

بلا را هم اعمال ما مردمان / از آن سو به اين سوي دنيا كشيد

جدا كرد اقوام ما را ز هم / خطي كه خطا بين آنها كشيد

همين ضرب و تقسيم‌هاي غلط / به جمع بشر خط منها كشيد

همه با هم‌اندو ز هم بي‌خبر / چرا كار مردم به اينجا كشيد

(غزل ۱۸)

و نيز غزل‌هاي ۳ و ۱۵ و ۶۶

 

بعد از شعرخواني پويا، جلسه با سخنان دكتر دلاورنژاد پي گرفته مي‌شود. ضمن اينكه از حاضرين خواسته مي‌شود در كار نقد مشاركت داشته باشند، تا جلسه  به صورت نقد كارگاهي روندي پوياتر پيدا كند. دلاورنژاد چنين آغاز مي‌كند:

هر كس كتاب را خوانده باشد بر اين مدعا صحه مي‌گذارد كه شاعرِ اين مجموعه، ذاتاً شاعر است.

در اين ۷۴ غزل ما با فردي رو به رو هستيم كه از تمام پنجره‌هايي كه به طبيعتش گشوده است، شعر ساخته و فضايي شاعرانه ايجاد كرده است. هرچند اعتقاد دارم كه اين شعر ساختن و فضاي شاعرانه ايجاد كردن، مستلزم تراش دادن، زيبا ساختن و نگاه نو داشتن به پديده‌هاي اطراف شاعر است كه گاهي در اين كتاب اتفاق مي‌افتد و گاهي نه. يعني ما با كسي مواجه هستيم كه گاهي ناظم است به جاي اينكه شاعر باشد و سعي كرده ذهنيت خودش را از يك منظر نقد روان‌شناختي بر مخاطبش عرضه كند. معتقدم آقاي حيدري يك شاعر اجتماعي است كه دردهاي انساني دارد ؛ نه دردهاي اين زماني. دردهاي مشتركي كه همه انسان‌ها در طول تاريخ با آن مواجه شده‌اند.

سپس اولين غزل كتاب را كه با اين بيت شروع مي‌شود مي‌خواند:

شكسته بس كه زمانه، سري نمانده برايم / براي با تو پريدن پري نمانده برايم ...

 

 

و ادامه مي‌دهد: در اين كتاب ما با هيچ نوع فضاي پست مدرني روبرو نيستيم، ولي واقعاً شعر است و به دلمان مي‌نشيند. در عين اينكه در بعضي اشعار ضعف‌هايي ساختاري به چشم مي‌خورد، ما دوست داريم آنها را زمزمه كنيم؛ چون شعرها آميزش يك نگاه اجتماعي و يك نگاه عاشقانه انساني است كه به نوعي حس‌هاي غربت ما را بر مي‌انگيزد.

جاويد محمدي به چند پارامتر اين نوع اشعار كه آنها را «شعرهاي انجمني» مي‌نامد، اشاره مي‌كند:

 استفاده از تكه كلام‌هاي رايج،  ضرب‌المثل‌ها و تلميحات، مسائل روز و ايدئولوژيكي، شعارگرايي تا حد قابل توجهي، زياد بودن تعابير جالب اما غيرشاعرانه، دفاع از حق و دوري از باطل.

شكري، دانش آموخته ادبيات، كه معلوم مي‌شود مطالعات خوبي در زمينه سبك‌ها داشته با هيجان خاصي شروع به صحبت مي‌كند:

 من روي تك‌تك غزل‌ها كار كرده‌ام. از نظر من سبك كارها اصفهاني است، ولي كاملا هم اصفهاني نيست. چيزي بين هندي و اصفهاني. ببينيد، قديم شعر را به صورت دايره مي‌دانستند؛ يعني شكل هندسي دايره با مركزيتي به نام عشق و هر بيت شعاعي بود كه به آن مي‌رسيد. بيت‌ها موازي هم بودند و رابطه عمودي نداشتند. شما به راحتي مصرع سوم را مي‌توانستيد جاي مصرع چهارم بگذاريد، ولي مركزيتي به نام عشق داشت. در سبك اصفهاني اين مركزيت وجود ندارد يعني شاعر مي‌تواند در بيت اول هر چه دوست دارد بگويد و بيت دوم هم هرچه دوست دارد بگويد، در شعر‌هاي پويا هم هر بيت مي‌تواند واحد جداگانه خود را داشته باشد. اشاره‌اي هم مي‌كنم به اين ابياتي كه مي‌توانند ارسال مثل شوند:

وقتي كه گرگ بره نما شد، چه مي‌كنيد؟ / شيطان خدا نكرده، خدا شد، چه مي‌كنيد؟

و تحليلي روان شناسانه بر اين بيت كه:

ما پشت خود را پيش هر كس تا نكرديم / كاري كه كردند آشنايان ما نكرديم

شاعر در اين بيت آنقدر تنهاست كه آشنايان هم كارهايي مي‌‌كنند كه او نمي‌كند. مي‌‌آيد بين ego (منِ واقعي) و super ego (منِ فراواقعي) خود يك دوستي برقرار مي‌‌كند و براي خودش «ما» استفاده مي‌‌كند. به نظر من تعدادي ضعف تأليف هم در ابيات وجود دارد. مثلاً در اين مصرع« با آن كه پامان زخم راه زندگي بود »كه بايد گفته مي‌‌شد: «زخمي راه زندگي بود»

دلاورنژاد ادامه مي‌‌دهد:

 من مروري مي‌‌كنم روي مثالهايي كه مي‌‌تواند به عنوان ضرب‌المثل در افواه عوام بيفتد. مثلاً مي‌‌گويد:

كسي كه از در و ديوار پشت پا خورده‌است / سلام پنـجره‌ها را نمي‌كنـد بــاور

يا مثلاً:

زمين نخوره عصا را نمي‌كند باور

يا اينكه:

گل شد تمام خاك رس روستا ولي / كوزه فروش دهكده‌مان كوزه‌گر نشد

يا:

بشنويد از من زمين‌خورده  / چوب پوسيده را عصا نكنيد

 يا:

طعمة موج مي‌‌شود (پويا) / ناخدايي كه فكر قايق نيست

 و موارد ديگر، اين در واقع از ويژگيهاي سبك هندي بود، كه شعر ايشان داشت.

مریم آريان كه مدرس كلاسهاي شعر براي نوجوانان در حوزه هنري مركز كرج است، مي‌‌گويد:

 به نظر من ضرب‌المثل‌ها در اشعار تعليمي ای‌شان خيلي بيشتر است: در غزلهاي شماره۴ ، ۱۳ ، ۱۸، ۲۰، ۲۱، ۲۹، ۴۴، ۴۵، ۵۱، ۵۶، ۵۸، ۶۸.

دلاورنژاد: بله غزل ۲۰ را با هم مي‌‌خوانيم:

هميشه تيشه به دنبال ريشه مي‌گردد / كسي كه ريشه ندارد، هميشه مي‌گردد

...

منال‌ اي دل من چون خلاصه مي‌بينيم / كليشه‌ساز خودش هم كليشه مي‌گردد

البته بعضي اوقات من احساس كردم بعضي مصرعهاي خودتان هم دچار كليشه شده؛ يعني بايد برحذر باشيد كه كليشه‌ساز خودش هم كليشه نگردد.

آريان:

 در مورد غزلهاي تعليمي مي‌‌شود غزل ۷۲ را مثال زد:

خود را هدف ديده مردم مكن ‌اي زن / با هر سخن ساده تبسُم مكن‌ اي زن

بعضي از غزلها كليتشان آن‌گونه است و بعضي نيز رگه هایی از تعليم دارند.

 دلاورنژاد:

 آنچه در اين اشعار لذت‌بخش است كشف آن پنجره است كه منِ شاعر به مخاطبم كه امكان نگاه‌كردن از آن پنجره را ندارد، بازگو مي‌‌كنم و اينجاست كه كشف‌هاي شعر و ادبيات منتقل مي‌‌شود و همين لذت‌بخش است.

دكتر حسن صادقي‌پناه ، دبير شوراي شعر، شروع به صحبت مي‌‌كند:

 شعرهاي آقاي پويا، دوست‌داشتني است. از شاخصه‌هاي مهمش اين است كه كارها خيلي حسّي و دلي است. پارامتر احساس، پارامتر اول اين كارهاست، در كنار يك زبان صميمي. مثلاً در غزل۶ دو پارامتر احساس و زبان صميمي در عبارت «همين دو سال گذشته» به هم گره مي‌‌خورند و بيت خوبي به وجود مي‌‌آورند:

چه لاله‌ها كه در اين باغ تشنه خشكيدند / همين دو سال گذشته كه خشكسالي شد

اشعار، در حيطه اشعار اجتماعي است و شاخصه انديشه را داراست ولي اين انديشه در حدّ يك غم انساني است. عميق و گسترده نمي‌شود؛ چون شاعر جزئي‌نگر نيست. مثلاً در غزل ۳۲:

خوش به حالت كه برعكس (پويا) / غصه‌هاي نداري،‌ نداري

خوب اين عميق نمي‌شود چون« نداري» در كليت فقر بيان شده درحاليكه اگر جزئي‌نگر باشيد، اين فقر را مي‌‌توانيد خيلي جزئي‌تر ببينيد. اگر مفهوم با جزئيات بيان شود باعث مي‌شود كه هم انديشه عمق پيدا كند و هم زبان به تشخص برسد و از كلي‌گويي فاصله بگيرد و يك ايراد ديگر كه اين مسئله ايجاد مي‌‌كند، اين است كه دايره واژگاني محدود مي‌‌شود؛ چنانكه مي‌‌بينيم در اشعار ايشان يكسري واژه‌ها خيلي تكرار مي‌‌شود. ايشان با اين انديشه و تخيل و تصويرسازي كه دارند، و مهمتر از همه احساس و زبان امروزي كه دارند همه پارامترهاي اصلي شعر را دارا هستند. به نظر من يك مقدار در تكنيك سهل‌انگاري مي‌‌كنند، يعني به خودشان سخت نمي‌گيرند. به قول لوركا همانطور كه الهام مي‌‌شود مي‌‌نويسند و ويرايش نمي‌كنند. لوركا مي‌‌گويد شعري كه ويرايش نشده، مثل بلور نتراشيده است، تا وقتي كه تراشيده نشده در واقع آن ارزش واقعي‌اش را نخواهدداشت. در مورد شاخصه انديشه هم بعضي جاها واقعاً خوب كار شده بود، وقتي پرسشي بيان مي‌‌شود كه پشت سرش انديشه‌اي جريان پيدا مي‌‌كند؛ مثل اينجا كه مي‌‌گويد:

اي چشم‌هاي سبز تماشا، اگر شبي / يك در کنار پنجره وا شد، چه مي‌‌كنيد

انسان را به تفكر وا مي‌‌دارد چون ما هميشه دنيا را از پشت يك پنجره مي‌‌بينيم، وقتي به جاي پنجره، دري براي ديدن باز شود،‌ درحاليكه اين در مي‌‌تواند مرگ باشد، آن وقت، عمق انديشه بيشتر مي‌‌شود. البته خيلي سخت است با اين دايره واژگانيِ محدود اين كاركرد را از شعر گرفت و اينگونه مخاطب را به تفكر عميق واداشت؛ درحاليكه اگر دايره واژگاني وسيع باشد،‌ خيلي بيشتر از اين لحظه‌هاي ناب اتفاق خواهد افتاد. شاخصه مثبت ديگر، تصويرسازي‌هايي بود كه وقتي با طبيعت‌گرايي آميخته مي‌‌شد، خيلي خوب جواب مي‌‌داد، مثل غزل ۹:

خوش به حال گون‌هاي وحشي / خوش به حال همان بي‌خبرها

وحشت از دست يغما ندارد / در تماشاي كوه و كمرها

ريشه در سنگ دارند و هستند / راحت از درد و داغِ اگرها

نكته قابل توجه اينكه، وقتي ما گريز مي‌‌زنيم به طبيعت و از محل زندگي‌مان فرار مي‌‌كنيم، بهتر است محلي را كه از آن فرار مي‌‌كنيم هم، در شعرمان نمود داشته باشد، امّا در اين اشعار جاي جزئياتي از زندگي مدرن امروز خالي است. از نمونه‌هاي موفق اين مجموعه، غزل ۵:

مثال كر كه صـدا را نمي‌كند باور / وفا نديده وفا را نمي‌كند باور

واقعا اين غزل از لحاظ ساختار يكدست است و رديف‌ها خوب جواب داده‌اند و غزلهاي ديگر مثل غزل ۸:

مي‌‌شود شاخه نبود و به تبر انديشيد ...

غزلهايي هم بود كه شروع خيلي خوب و تكان‌دهنده داشتند ولي ساختارشان يكدست نبود؛ مثلاً غزل ۱۲:

مثل كاغذ هزار تا خوردم ...

در اين مورد وقتي مصرع اول را مي‌‌خوانيم انتظار يك غزل بزرگتر از اين را داريم ولي در ادامه به دليل همين سخت‌نگرفتن به خود، آن روند ادامه پيدا نكرده؛ يعني كار از يكدستي خارج مي‌‌شود. يا اينكه بعضي جاها تصوير كامل نمي‌شود. مثلاً ما يك تصوير خيلي زيبا مي‌بينيم در غزل ۱۴:

مي‌آيد آن ماهي كه وابسته به شب نيست ...

ولي در مصرع دوم، ديگر جايگاهي براي اين تصوير عالي نمي‌بينيم:

بايد شويم آماده امّا سال ديگر

مصرع اول مخاطب را در انتظار يك تصوير عالي مي‌برد، ولي مصرع دوم آن را كامل نمي‌كند. مسئله ديگر ضعف پردازش است. مثلاً در غزل ۳:

در معبدي كه خاطره‌ها در عبادتند / برقي جهيد و قبله دو تا شد چه مي‌كنيد؟

اين غزل، جزو غزلهاي موفق است، ولي اينجا به نظر من «خاطره‌ها» كاري انجام نمي‌دهد، پردازش لازم نشده؛ يعني به جاي خاطره‌ها شما مي‌توانستيد هر چیز دیگری بگذاريد.

دلاورنژاد:

 به جاي برقي جهيد و ... مي‌توان گفت: غرّيد عرش و ...

صادقي پناه:

 بله. يا مثلاً مي‌شود گفت: در معبد عبادتتان صبح واقعه  يا  صبح حادثه...

اين جستجو براي استفاده از واژه‌هاي جايگزين در خيلي جاها اتفاق نيفتاده كه اگر اتفاق مي‌افتاد، كارها خيلي بهتر مي‌شد. بعضي جاها رديف جواب نمي‌داد. مثلاً در غزل ۱۴: «اما سال ديگر» در برخي ابيات جواب نمي‌دهد. يا در غزل ۱۵ رديف «آباد» مثلاً در « نهال آباد» همين‌گونه است.

دلاورنژاد:  

من معتقدم چيزي كه اصل شعر كلاسيك را مي‌سازد، رعايت مراعات النظير بوده و ذهن خواننده شعر كلاسيك، معتاد به اين مراعات‌النظيرهاست. مثلاً در همين بيت:

اين خار، اين وبال لب چينه‌هاي لخت / سالار باغ آينه‌ها شد، چه مي‌كنيد؟

اين وبال لب چينه‌هاي لخت، استعاره از آن خاري است كه آقاي حيدري ديده و ما آن را نديديم و برمي‌گردد به آن رفتاري كه شاعران با زبان دارد و برگرفته از جامعه‌اش است.

در مورد قافيه، نيما اعتقاد دارد كه قافيه ميخ كلام است وقتي او در شعر نيمايي كه امكاناتش وسيعتر از شعر كلاسيك است، اعتقاد دارد، قافيه ميخ كلام است، ما در شعر كلاسيك مثل غزل بايد صد در صد به اين امر اعتقاد داشته باشيم. در مورد گذشتگان گفته مي‌شد كه بعضاً اول قافيه را مي‌نوشتند و بعد پُرش مي‌كردند كه اين هم به نظر من مذموم نيست. من اعتقاد دارم كه شعر بايد بيايد، شعر را نبايد بسازيم. بايد جوششي باشد، نه كوششي؛ ولي جايي هست كه شعر بايد كوششي باشد. شاعر بي‌واژه مي‌ميرد و غير از واژه سرمايه‌اي ندارد. هر چقدر واژه‌هاي ما زيادتر باشد به همان اندازه موفق‌تريم و غزل ۹ هم كه با اين بيت شروع مي‌شود:

مي‌زنم در به در، سر به درها / در هجوم غريب تبرها

يكي از موفقترين غزلهاست. اگر در بيت اول (همين بيت) جاي مصرع اول و دوم عوض شود ضربه شاعرانگي آن بيشتر مي‌شود.

در مورد طنزي كه در بيت «مي‌گذارد به روي دستم پا / تا در آرد مگر صداي مرا» در غزل ۱۶ كه در مورد خداست ، بايد گفت شاعر مي‌خواسته بگويد، همان خدايي كه نزديكتر از رگ گردن است، نزديكتر از من به من است، همان خدا پا روي دست من مي‌گذارد كه صداي مرا درآورد.

اين طنز در اينجا خوب بوده ولي طنزهايي هم هست كه كار را لوث مي‌كند.

آريان:

 اين بيت «جان من مي‌رسد به لبهايم / تا اجابت كند دعاي مرا» اشاره دارد به اينكه اگر خدا در اجابت دعا تعلّل مي‌كند ، براي اين است كه دعا و تضرع بندگان خوبش را دوست دارد و بيت مي‌گذارد به روي دستم پا... اشاره به سنت امتحان الهي دارد كه خاصّ بندگان خوب خداست.

دلاورنژاد:

 من يك مثالي بزنم در آن مورد كه گفتم طنز لوث مي‌شود، مثلاً غزل ۳۳ :

مي‌خواهمت اي بي‌وفا، دست خودم نيست / چون جان شيرينم تو را دست خودم نيست

تا آنجا كه مي‌گويد:

كار خماري‌هاي چندين سال و ماهست / باور كن اين خميازه ‌ها دست خودم نيست

در اوج شعر، شما تصور كنيد عاشقي كه در حال گزارش احوال خود به معشوق است بگويد:« ببخشيد، من وقتي خميازه مي‌كشم دست خودم نيست، چون سالهاست خمار بوده ام.» وقتي به اينجا مي‌رسيد شعر برايتان مي‌شكند و اين ضعف به اين خاطر است كه آقاي حيدري از پتانسيل قافيه‌ها خوب استفاده نكرده است و يا در بيت:

آن خنده‌هاي با صدا دست خودم بود / اين گريه‌هاي بي‌صدا دست خودم نيست

تركيب «خنده‌هاي با صدا» نامأنوس است.

كم‌كم وقت جلسه به پايان مي‌رسد. حس مي‌كني آقاي دلاورنژاد درست مي‌گويد كه اين جلسات نقد كارگاهي با تمام پرباري خود فقط مي‌تواند كليدهايي به دستِ روندگان اين راه بدهد كه خودشان با تأمل، به فضاهاي ظريف نقد و بررسي راه يابند، و بر پويايي و غناي ادبيات شيرين فارسي بيفزايند. چنين باد !

عاطفه دانش كهن

 

+ نوشته شده توسط شوراي شعر مشک در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 23:55 |

 

 

ماه و نگاه (جلسه نقد كتاب شعر)

دهمين جلسه نقد كتاب حوزه هنري مركز كرج در سال جاري اختصاص دارد به كتاب شعر "گوش كن ساز من چه مي گويد" اثر علي حيدري (پويا).

اين جلسه كه با نقد شاعر گرانقدر دكتر قادر دلاورنژاد همراه خواهد بود  قراربود درتاریخ ۱۶/۱۰/۸۶ برگزار شود که به دلیل بارش شدید برف جلسه برگزار نشد.

لذا بدینوسیله به اطلاع کلیه علاقه مندان میرساند این جلسه - ان

شا الله -ازساعت ۱۷ الی ۱۹ روز یکشنبه مورخ۳۰/۱۰/۸۶در سالن اجتماعات حوزه هنری كرج  بين خيابان مطهري و ميدان نبوت،

 خيابان ميلاد۴ ، شماره ۳۵، برگزار خواهد شد.

 

 

 

زير چتر باران

 

(گزيده شعرهاي خوانده شده در جلسات هفتگي مُشك)

 

 

 

شعری نیمایی از

ظریفه رویین:

 

یک لحظه شعر می شوم

تا باد

سرشار از انرژی واحساس

با های هوی خویش برانگیزدم به رقص

دست افشان

پاکوبان

تا خواب باغ خفته بیاشوبم

 

یک لحظه می گریزم از این

تاریک چارگوش

یک لحظه شعر می شوم و در

اندام لخت وعور درخت انار، سخت

می پیچم

 

فردا هزار واژه ی سبز و بکر

پیراهنی ست تازه که او می کند به تن

فردا

روز تولدِ

زنگوله های قرمز شعر من

 

 

 

   غزلی از:

 

  لاله گائینی

 

 

 

غزل غیر واقعی

حس می کنم دیگر صدایم واقعی نیست

می بینم اما چشم هایم واقعی نیست

گاهی شده که شک کنی با خود بگویی

این زن که می خندد برایم واقعی نیست؟!

باور بکن من گم شدم در پیچ و خم ها

نه اینکه اینجا باشمایم واقعی نیست !

باور کن از آئینه هم می ترسم از بس،

از بس که دیدم دست و پایم واقعی نیست

ý                    

رویای گرم خانه ی ما ، چای... تو...عشق...

و من که حتی بچه هایم واقعی نیست !

من بارها دیدم که با تو زنده هستم

می پرسم از خود:"پس کجایم ؟ واقعی نیست ـ

این ها که می دیدم خدای من ! خدایا ؟!..."

(شک می کنم شاید خدا یم واقعی نیست )

من مرده ام در آن صداهای طبیعی

حس می کنم دیگر صدایم واقعی نیست

ای کاش می شد واقعیت داشت گریه

دیری ست حتی گریه ها یم ...

 

 

 

  

 

.

شعری نیمایی از

 

مریم آقا مجیدی:

 

1

دریای رامسر آن شب

کابوس دیده بود

کا نگونه خویش را

می کوفت

بر صخره های سنگی صمّی

آن شب که گردباد

آزاد

اطراف خانه ی

آن نو عروس تازه ز حجله درآمده

در پرسه بود

خانه ولی

خاموش بود وساکت

تنها صدای گام های پریشان و مضطرب

آواز این سکوت بود

بر روی پارکت

 

2

یک جفت صندلی

یک میز

یک کیک دست نخورده

یک شمع 

گیلاس های لبریز

تنها برای مرد

در صورتی که بیاید

حتی برای دلخوشی زن

 

3

آمد کنار پنجره

در انتظار آمدن مردش ایستاد

افسوس قهرمان خیالیش

از یاد برده بود که امشب

آن اولین نگاه پر از راز

آن ابتدای داستان

آن آغاز

یک ساله می شود

افسوس ....

 

4

آن روزها ولی

پس کوچه های خاکی سمنان

حال و هوای بهتر از این داشت

هر روز

هنگام بازگشت

از راه مدرسه

یک جفت چشم

از برج دیده بانی آن سوی پادگان

در انتظار آمدنش بود بی گمان

یک جفت چشم

وان حرف های سبز بهاری

آن وعده های مبهم

باری !

باید برای رفتن با او

رد می شد از

هر هفت خان

اینجا

سمنان

آنجا ...

بی شک پدر قبول نمی کرد

با اینهمه

جایز نبود

نه انتظار وتسلیم

نه انتحار

یک راه مانده بود برایش

                             فقط

                                  فرار

 

5

در نیمه های شب

از پشت پنجره

یک پیرمرد را

نزدیک بوته های تمشک ایستاده دید

در را گشود

             خندید

آنک پدر

آن قهرمان راستین

فریاد زد :«پدر!»

                  پدر اما نَایستاد

رفت از کنار او

گم شد میان باد

برگشت نا امید

                 پشت میز

از نو

 تصویری از پدر وَ خودش را دید

بی اختیار

          لرزید

در دست هایشان

گیلاس های لبریز

حالا

 گیلاس ها بالا

بهر سلامتی خوداشان وَ بعد از آن

آهسته پیرمرد

او را که تکیه داده بود به دیوار و می گریست

با دست اشاره کرد

گو یا پدر هنوز ...

 

6

وقتی که صاعقه

حتی دل از

آن تک درخت پیر صنوبر نکند

وقتی که آنچنان

با اشتیاق

خود را به بوته های جوان تمشک

نزدیک می نمود

بی شک

آن نو عروس از اول سیاه بخت

در خواب بود

 

7

صبح است

آسمان

آرام

دریا

رام

یک مست

بر روی ساحل شنی دریا

لم داده است

آن روبرو سگ ها

در لا به لای سوخته های

یک زندگی رفته ز دست

در جستجوی ناهارند

اینجا ولی

تنها صدای عربده هایی مست

ولگرد لحظه های سکوت است .

 

+ نوشته شده توسط شوراي شعر مشک در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 6:4 |

 

زير چتر باران

 

(گزيده شعرهاي خوانده شده در جلسات هفتگي مُشك)

 

 

غزلي از:

 مريم آريان

 

تنگ غروب از سنگ  بابا  نان در آورد

آن  را  برای  کودکان  لاغـر   آورد

مادر برای   بار پنجــم   درد کرد  و

رفت و دوباره  باز هم  یک دختر آورد

گفتنددختر نانخور است  و مادرم گفت:

ایکاش می شد یک شکم نان آور آورد

                ****

تنگ غروب از سنگ  بابا  نان در آورد

آن  را  برای  کودکان  لاغـر   آورد

تنگ غروب  آمد  پدر ، با سنگ در زد

یک عده  هم  مهمان برای مادر آورد

مردی  غریبه با  زنانی  چادری - که

مهمان  ما  بودند ـ  را  پشت در آورد

مرد غریبه  چای خورد  و  مهربان شد

هی رفت و آمد  هدیه ای آخر سر آورد

من بچه بودم  وقت  بازی کردنم  بود

جای عروسک  او چرا  انگشتر  آورد ؟

               ****

تنگ غروب از سنگ  بابا  نان در آورد

آن   را  برای  کودکـان دیگر   آورد

مادر  برای   بار   آخـر   درد کرد  و

رفت  و  نیامد ، باز  اما  دختـر  آورد

 

 

 شعري سپيد از:

 افسانه رئيسي

 

پياز در دستم

قلم در دستي ديگر

خرد مي كنم

مي نويسم

خيسِ خيس

 

  

غزلي از:

 كوروش آقامجيدي

 

              چهار راه

 

آنک چراغ  قــرمــز ، ماندن  به  ناگزیـر

یعنی دوبـاره دیر شــــد آری  دوباره  دیر

رنگ درنگ  سایه ی  خود را  فکنده است

سنگین ، به روی حوصله های جوان و  پیر

دستی نحیف و کوچک ،  آنسو تَرَک  کشد

بر شیــشه  دستمال کثیفی  به  رنگ  قیر

و پتک محکمی به سرش که:« نکن ، نکن

بدتـر کثیف کردی اش آخر ،  بیا  ،  بگیر»

حالا  غرور  له شده  از  مشت  کو چکش

می افتد و به جاش  درآ ن  سکه ای  حقیر

تردید :  پس دهد ؟  بپذیرد ؟  قبول ؟  رد؟

باز امتحان دوباره  چه  بی رحم و  سختگیر

                *****

آنک  چراغ  سبز  ،  وَ حرکت ،  وَ  می برد

رنگ درنگ ، سایه ی  خود را  از این مسیر

اما  هنــوز ، آبی  این  چــــــــارراه  را

پوشانده است  سایه ی یک لاشه خوار  پیر

                                                    

                                                      آذر هشتاد و شش

 

 

 

باران هاي در راه

 

(ويژه شاعران نوقلم مُشك)

 

شعري سپيد از:

 مريم نسيمي

 

مي شكفتي

   (فرشته ها دست به دعا)

مي شكفتي

   (گيسوانم جاری در رودخانه نگاهت)

مي شكفتي و

       رها می شدم در عطر آغوشت

و مي نوشت اين معاشقه را

                فرشتة روي دوش راستم

  

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شوراي شعر مشک در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 10:29 |

زير چتر باران

 

(گزیده شعرهاي خوانده شده در نشست هفتگي مُشك)

 

 

شعر سپيدي از:

آسيه حيدري شاهي سرايي

 

شعر شده بودم

       توي دفتري

            كه هنوز درخت بود

آه ...

كجاي اين جنگل صدا

   اين همه الهه كل مي كشند

      واژه هاي كال تورا

         وقتي كه مي رسيدي؟

 

 

شعري نيمايي از:

جاويد محمدي

 

زخم است آن ستاره كه بر شب نشسته است

در كهكشان خوني يك انفجار تلخ

مانند قهوه تا لب يك فنجان

در آب و گِل

 

زخم است آن ستاره ي چشمان قهوه اي

وقتي نشست بر دلت اي ساده دل !

 

تو غرق گشته اي

در قهوه اي كه حتي

فنجان كوچكي را

تا نيمه پر نمي كند

آري

تو غرق گشته اي و

بر قلب تو ستاره اي

             - زخمي-

                        نشسته است

مرهم مجوي مرد!

شب پرسه مي زند

در كوچه هاي خلوت دلهاي خوابگرد

 

باران هاي در راه

 

(ويژه شاعران نوقلم مُشك)

 

غزلي از:

سیده نسرین هاشمی

      

بی تو دیشب لحظه هایم سخت و جان فرساگذشت

روزهــــــایم در کنـــــــار تلخی شب ها گذشت   

 

فرصتــــی دیگـــــر برای با تو بودن خواستـــــم

فرصـــت این لحظه حتی از همــین حالا گذشــت

 

از وفـــــــــــایی که نداری، اینقدر  صحبت نکن

هر چـــــــــه بودی بی وفا من باز بودم با گذشت

 

سر گذشـــــت در گذشتــــــم را بگویم بعد عشق

زندگـــــــــی با اینکه خیلی سخت بود اما گذشت

 

یاد تو بودم در این صد ســـــــــــال تنهایی دریغ

لحظه های ســــرد من با تو ولــــــی تنها گذشت

+ نوشته شده توسط شوراي شعر مشک در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 14:58 |