دهمين جلسه نقد كتاب حوزه هنري مركز كرج در سال جاري اختصاص دارد به كتاب شعر "گوش كن ساز من چه مي گويد" اثر علي حيدري (پويا).
اين جلسه كه با نقد شاعر گرانقدر دكتر قادر دلاورنژاد همراه خواهد بود قراربود درتاریخ ۱۶/۱۰/۸۶ برگزار شود که به دلیل بارش شدید برف جلسه برگزار نشد.
لذا بدینوسیله به اطلاع کلیه علاقه مندان میرساند این جلسه - ان
شا الله -ازساعت ۱۷ الی ۱۹ روز یکشنبه مورخ۳۰/۱۰/۸۶در سالن اجتماعات حوزه هنری كرج بين خيابان مطهري و ميدان نبوت،

خيابان ميلاد۴ ، شماره ۳۵، برگزار خواهد شد.
زير چتر باران
(گزيده شعرهاي خوانده شده در جلسات هفتگي مُشك)
شعری نیمایی از
ظریفه رویین:
یک لحظه شعر می شوم
تا باد
سرشار از انرژی واحساس
با های هوی خویش برانگیزدم به رقص
دست افشان
پاکوبان
تا خواب باغ خفته بیاشوبم
یک لحظه می گریزم از این
تاریک چارگوش
یک لحظه شعر می شوم و در
اندام لخت وعور درخت انار، سخت
می پیچم
فردا هزار واژه ی سبز و بکر
پیراهنی ست تازه که او می کند به تن
فردا
روز تولدِ
زنگوله های قرمز شعر من
غزلی از:
لاله گائینی
غزل غیر واقعی
حس می کنم دیگر صدایم واقعی نیست
می بینم اما چشم هایم واقعی نیست
گاهی شده که شک کنی با خود بگویی
این زن که می خندد برایم واقعی نیست؟!
باور بکن من گم شدم در پیچ و خم ها
نه اینکه اینجا باشمایم واقعی نیست !
باور کن از آئینه هم می ترسم از بس،
از بس که دیدم دست و پایم واقعی نیست
ý
رویای گرم خانه ی ما ، چای... تو...عشق...
و من که حتی بچه هایم واقعی نیست !
من بارها دیدم که با تو زنده هستم
می پرسم از خود:"پس کجایم ؟ واقعی نیست ـ
این ها که می دیدم خدای من ! خدایا ؟!..."
(شک می کنم شاید خدا یم واقعی نیست )
من مرده ام در آن صداهای طبیعی
حس می کنم دیگر صدایم واقعی نیست
ای کاش می شد واقعیت داشت گریه
دیری ست حتی گریه ها یم ...
.
شعری نیمایی از
مریم آقا مجیدی:
1
دریای رامسر آن شب
کابوس دیده بود
کا نگونه خویش را
می کوفت
بر صخره های سنگی صمّی
آن شب که گردباد
آزاد
اطراف خانه ی
آن نو عروس تازه ز حجله درآمده
در پرسه بود
خانه ولی
خاموش بود وساکت
تنها صدای گام های پریشان و مضطرب
آواز این سکوت بود
بر روی پارکت
2
یک جفت صندلی
یک میز
یک کیک دست نخورده
یک شمع
گیلاس های لبریز
تنها برای مرد
در صورتی که بیاید
حتی برای دلخوشی زن
3
آمد کنار پنجره
در انتظار آمدن مردش ایستاد
افسوس قهرمان خیالیش
از یاد برده بود که امشب
آن اولین نگاه پر از راز
آن ابتدای داستان
آن آغاز
یک ساله می شود
افسوس ....
4
آن روزها ولی
پس کوچه های خاکی سمنان
حال و هوای بهتر از این داشت
هر روز
هنگام بازگشت
از راه مدرسه
یک جفت چشم
از برج دیده بانی آن سوی پادگان
در انتظار آمدنش بود بی گمان
یک جفت چشم
وان حرف های سبز بهاری
آن وعده های مبهم
باری !
باید برای رفتن با او
رد می شد از
هر هفت خان
اینجا
سمنان
آنجا ...
بی شک پدر قبول نمی کرد
با اینهمه
جایز نبود
نه انتظار وتسلیم
نه انتحار
یک راه مانده بود برایش
فقط
فرار
5
در نیمه های شب
از پشت پنجره
یک پیرمرد را
نزدیک بوته های تمشک ایستاده دید
در را گشود
خندید
آنک پدر
آن قهرمان راستین
فریاد زد :«پدر!»
پدر اما نَایستاد
رفت از کنار او
گم شد میان باد
برگشت نا امید
پشت میز
از نو
تصویری از پدر وَ خودش را دید
بی اختیار
لرزید
در دست هایشان
گیلاس های لبریز
حالا
گیلاس ها بالا
بهر سلامتی خوداشان وَ بعد از آن
آهسته پیرمرد
او را که تکیه داده بود به دیوار و می گریست
با دست اشاره کرد
گو یا پدر هنوز ...
6
وقتی که صاعقه
حتی دل از
آن تک درخت پیر صنوبر نکند
وقتی که آنچنان
با اشتیاق
خود را به بوته های جوان تمشک
نزدیک می نمود
بی شک
آن نو عروس از اول سیاه بخت
در خواب بود
7
صبح است
آسمان
آرام
دریا
رام
یک مست
بر روی ساحل شنی دریا
لم داده است
آن روبرو سگ ها
در لا به لای سوخته های
یک زندگی رفته ز دست
در جستجوی ناهارند
اینجا ولی
تنها صدای عربده هایی مست
ولگرد لحظه های سکوت است .
