تبليغاتX
مشک ( موج شعر کرج )

 

زير چتر باران

 

(گزيده شعرهاي خوانده شده در جلسات هفتگي مُشك)

 

 

 

شعرسپيدی از

 

اعظم ناصری :

 

 

و تو از بیشه های شب
از لا به لای هزارتوی شمشادها
به تاریکی اتاق خزیدی
سایه های کوتاه
می گذرند از برابر چشمان دنیا
دستهایم را بالا می روم
شب در من راه می رود
و تو در من
لامپ ها روشن
و دنیا خاموش
آب می شوم در تن شب
و بالش خیس
دیگر دستی زیر سرت نمی گذارد

 

 

شعر سپيدی از

 

  مجید معارفوند :

 

پنجره را باز می کنم

خبر از هیچ پرنده ای نیست

دانه ها را

 برای مورچه هایی که از دیوار بالا می آیند

می ریزم

 

 

 

غزلی از

 

حسن اسحاقی :

 

        کو چه های سوخته

 

 

داشت می گفت خدا حافظ و مادر می سوخت

آب می ریخت ولی کوچه سرا سر می سوخت

 

رودی از شهر خودش بود و  به دریا می رفت

روزگاری که  در آتش  تن کشور  می سوخت

 

آسمان  زیر  قدم ها ش  تکان  می خورد  و

ابر ها خیس عرق می شد و معبر می سوخت

 

رفت  آنجا  که  نگاهش  به  خدا  می افتاد

رفت  آنجا که دلش  اول  و  آخر می سوخت

 

باز معشوق.... وَ  بیداری عاشق  تا  صبح

شب دارز  و  در دل باز  و  قلندر می سوخت

 

عملیات عطش  ، رمز که  یا زهرا   بود

داشت بر روی لبش سوره ی کوثر می سوخت

 

آسمان بر سر  او  آتش  و  خون  می بارید

در رگش آ تش و خون هر دو برابر می سوخت

 

شعله ور می شد و تا پای  نبودن می رفت

قبل خاموش شدن باز هم از سر می سوخت

 

با خودش گفت  جهان  بوی  تعفن  دارد 

از همین بود که چون عود معطر می سوخت

 

تیر و ترکش به سر و پا و دو دستش می خورد

صحنه ای بود که حتی دل سنگر می سوخت

 

آتشی دست خدا بود وخدا هم می خواست

تا ببیند چه کسی از همه بهتر می سوخت

 

           *********

 

نیمه شب  مادر  و  یاد پسرش ، لبخندش

این همه خاطره دراشک شناور می سوخت

 

دست هایش  به دعا بود ، صدایی از دور

داشت می گفت خداحافظ و مادر می سوخت

 

 

 

 

 

 

غزلی از

 

لیلا تقوی مطلق :

 

 

کاش می شد به خانه ات برسم ، حیف راهم به آسمان دور است
درد دوری چقدر سنگین است ، بی تو بودن چقدر ناجور است

چند سال است - بعد رفتن تو - گریه هایم همیشه منتظرند
دست غم ها گرفته عمر مرا ، پای لبخندها لب گور است

قاب عکس من و تو می خندید، زندگی صاف و ساده طی می شد
عکس تو تا نوار مشکی خورد ، روزگارم اسیر هاشور است

زیر تکرار سوزن و قیچی دست هایم دوباره می لرزد
پشت اصرار چرخ خیاطی چشم هایم به درد مجبور است

بچه ها هم کمی گرفتارند ، فکر آن ها کلافه ام کرده
مصطفی وقت زن گرفتن اش است ، مجتبی هم که پشت کنکور است

عاقبت ، کار بچه هایم را می سپارم همیشه دست خدا
گله هرگز نمی کنم اما کار مادر همیشه دلشورهَ ست

کاش بودی و دردِدل هایم ، با نگاهت کمی سبک می شد
کاش می شد به خانه ات برسم، حیف راهم به آسمان دور ا
ست

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شوراي شعر مشک در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 23:43 |

 

زير چتر باران

 

(گزيده شعرهاي خوانده شده در جلسات هفتگي مُشك)

 

غزلي تازه از: 

حسن صادقي پناه

 

اخبار ساعت ۹ شب از شما نگفت

از سرفه‌هاي خونيِ پروانه‌ها نگفت

شمعي كنارِ « ناصرخسرو» تمام شد

اخبار، باز چيزي از اين ماجرا نگفت

اندوهِ اين پرندة در بندِ ماسك را

از ابتدا نگفت و تا انتها نگفت

تنها خلاصه‌اي ز تو، تنها اشاره‌اي

پس شرحه شرحة جگرت را چرا نگفت؟

«يك» تا به «پنج» مي‌روم و گريه مي‌كنم

حتي يكي غروب صداي ترا نگفت

با لخته‌هاي خون دل افطار مي‌كني

«يك» تا به «پنج» حنجره‌اي «ربّنا» نگفت

شهري كنار «مستند ۵» خواب رفت

از انقراض نسل پلنگان ما نگفت

«شش» جفت مي‌شود كه قمارت كنند باز

با تو به جز مظنة نفت و طلا نگفت

       

 پروانة اتاقِ صد و چند، از درون

مي سوخت ذره ذره و چيزي به ما نگفت

لبخند روي ويلچر آرام پر كشيد

از رختخواب خوني، از سرفه ها نگفت

 

 پرهاي منتشر همة صفحه را گرفت

اخبار محو شد، و جهان جز تو را نگفت

 

 

شعر سپيدي از: 

آسيه حيدري شاهي سرايي

 

بوی غروب آغل گرفته ایم
می گفت
این غروب را هم قورت
می دهم
امشب
یک نفر جزو گوسفند ها بشماردم
این طوری حتما حساب می شویم.

 

 

 

 

باران هاي در راه

 

(ويژه شاعران نوقلم مُشك)

 

شعر سپيدي از: 

معصومه عرب

 

پدرم
دسته دسته گل آتش می‌زند
اما هنوز
خانة‌مان سرد است
و درز دیوارها
بوی گل سوخته می دهد

...و من

            بزرگ شدم

                   بالغ شدم

                         زيبا...

با پيراهني از گل‌هاي خشخاش

 

+ نوشته شده توسط شوراي شعر مشک در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 21:9 |

زير چتر باران

 

(گزيده شعرهاي خوانده شده در جلسات هفتگي مُشك):

 

 

شعرسپيدی از

 

روح الله ستايش احدی :

 

 

1

چشمهایم از سیبها آویزان می شوند

جیبهایم را خدا فراموش کرده

و کارگردان دلشوره هایم

جعبه ها را به ریش دستهایم می خنداند

 

2

پرتقالها در حجم شیشه ها

خونم را به رگهایشان

خونی می شوند

و نبض پوستشان در من ...

 

3

لیمو های شیرین

در نقشهای ترش

خمیازه ی جیبهایم را

به بازیگران خوابهای نامرئی امتداد می دهند

و شب دستهایم

در ستاره ای تهی دنباله دار می شود

 

4

انگشتانم در وسعت خالی

جیبهایم در جوی بغض جاری می شوند

پوزخند مغازه ها

و عیدم

         کات .

 

 

 

 

غزلی از

 

مریم آریان :

 

 *

از ماه فروردين خبر آورده بودند

با قشقرق ، با شور و شر آورده بودند

 

با جیغ جیغ و جیک جیک  دسته جمعی

گنجشک ها ، انگار سر آورده بودند

 

تا شب ازاین شاخه به آن شاخه پریدند

ازشادی آنها بال  در آورده بودند

                ***

صبحی پدر جان رفته بودند و یک عده

از دور میدان  کارگر آورده بودند

 

و کارگرها طبق دستور پدر جان

همراه خود  اره ، تبر  آورده بودند

 

تا ظهر  خیلی از درختان را بریدند

گنجشک ها هم   آه  بر آورده بودند

 

از ترس حتی جیکشان هم درنیامد

اما مرا هم ، زیر  پر  آورده بودند

 

پشت درختان گریه کردم ، کارگرها

با خود مرا پیش پدر آورده بودند

 

و  او تعجب کرد ؛ یک گنجشک بودم

وقتی مرا  نزدیک تر آورده بودند

               ***

از خانه می رفتم که دیگر بر نگردم

و هی مرا  از دور و بر آورده بودند

 

یک روز من را از بیابان های اطراف

در شکل  یک شانه به سر آورده بودند

 

فردا  شبیه بلبل سر گشته ای که

با زحمت از کوه و کمر آورده بودند

 

*

یک ذره در شیشه هوا آورده بودند

سوغاتی از یک روستا آورده بودند

 

اقوام دور مادری در بقچه ها  از

برگ درختان چند تا آورده بودند

 

وقتی که برگشتند ده  همراه آنها

هی رفته بودم ، هی مرا آورده بودند

 

جای درختان سبز ! مردم برج هارا

کم کم به اصل ماجرا آورده بودند

 

کم کم فراموشی گرفتم ؛ فکر کردم :

در اصل من را برده یا آورده بودند ؟

 

اول مرا از باغ  بیرون کرده بودند

و بعد در این برج ها آورده بودند

 

در برج ها ، بهتر بگویم ، در قفس ها

حیف از کجا  من را کجا  آورده بودند

 

القصه ، مردم بعد از آن تاریخ  کمتر

گنجشک و انسان را به جا آورده بودند

 

 

 

 

شعری نيمايی از

 

کورش آقا مجیدی :

 

 

 

        ماه

 

 

ماه

    راه می رود .

من نشسته ام ، نگاه می کنم

سنگ راه می رود

تیر های برقِ آفتاب سوخته

و پرنده ای که روی شاخه ی درخت ، خواب رفته است .

شب شبیه هیکلی سیاه

در تمام طول راه

                    راه می رود .

 

 

 

ماه گریه می کند .

من نشسته ام

                 و  دستمال  دستمال

دانه های اشک را  زِ صورتم

پاک می کنم .

پنجره ،

باز مانده است

گُرگ می وزد

و میان این دو نقطه ی سیاه

                                 راه می رود .

 

 

 

ماه فکر می کند

                و غرق می شود

من نشسته ام ، نفس نمی کشم .

پنجه ای قوی گلوم را

خفت کرده است :

در تراس خانه ی قدیم

زیر بارش شدید آفتاب ،

خواهرم

           برادرم

                   و  من

یک مگس

در میان آب کاسه غرق کرده ایم

دست و پا  و  دست و پا  و دست و پا  و بعد

مرده را کنار می زند

مو ج آب

و جنازه روی سنگفرش داغ

زیر بارش شدید آفتاب

جان تازه ای برای خود

دست و پا  و  دست و پا  و دست و پا

می کند .

«بُهت » و « شوق»  و « من»

یکصدا

داد  می زنیم :

« زنده است ، آه !

                     راه می رود .»

 

 

 

ما ه ، شعرِ تازه اش تمام می شود .

همچنان

 من نشسته ام

باورم نمی شود ، ولی

روی شیب تند دامنه

یک نفر مداد خویش را عصای دست کرده است

پله پله از خیال های واقعی صعود می کند

باورم نمی شود ، ولی

مست کرده است

روی خط پرتگاه

                   راه می رود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شوراي شعر مشک در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 23:51 |