زير چتر باران
(گزيده شعرهاي خوانده شده در جلسات هفتگي مُشك)
غزلي از:
تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد
آن را برای کودکان لاغـر آورد
مادر برای بار پنجــم درد کرد و
رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد
گفتنددختر نانخور است و مادرم گفت:
ایکاش می شد یک شکم نان آور آورد
****
تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد
آن را برای کودکان لاغـر آورد
تنگ غروب آمد پدر ، با سنگ در زد
یک عده هم مهمان برای مادر آورد
مردی غریبه با زنانی چادری - که
مهمان ما بودند ـ را پشت در آورد
مرد غریبه چای خورد و مهربان شد
هی رفت و آمد هدیه ای آخر سر آورد
من بچه بودم وقت بازی کردنم بود
جای عروسک او چرا انگشتر آورد ؟
****
تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد
آن را برای کودکـان دیگر آورد
مادر برای بار آخـر درد کرد و
رفت و نیامد ، باز اما دختـر آورد
پياز در دستم
قلم در دستي ديگر
خرد مي كنم
مي نويسم
خيسِ خيس
غزلي از:
چهار راه
آنک چراغ قــرمــز ، ماندن به ناگزیـر
یعنی دوبـاره دیر شــــد آری دوباره دیر
رنگ درنگ سایه ی خود را فکنده است
سنگین ، به روی حوصله های جوان و پیر
دستی نحیف و کوچک ، آنسو تَرَک کشد
بر شیــشه دستمال کثیفی به رنگ قیر
و پتک محکمی به سرش که:« نکن ، نکن
بدتـر کثیف کردی اش آخر ، بیا ، بگیر»
حالا غرور له شده از مشت کو چکش
می افتد و به جاش درآ ن سکه ای حقیر
تردید : پس دهد ؟ بپذیرد ؟ قبول ؟ رد؟
باز امتحان دوباره چه بی رحم و سختگیر
*****
آنک چراغ سبز ، وَ حرکت ، وَ می برد
رنگ درنگ ، سایه ی خود را از این مسیر
اما هنــوز ، آبی این چــــــــارراه را
پوشانده است سایه ی یک لاشه خوار پیر
آذر هشتاد و شش
باران هاي در راه
(ويژه شاعران نوقلم مُشك)
شعري سپيد از:
مي شكفتي
(فرشته ها دست به دعا)
مي شكفتي
(گيسوانم جاری در رودخانه نگاهت)
مي شكفتي و
رها می شدم در عطر آغوشت
و مي نوشت اين معاشقه را
فرشتة روي دوش راستم
