زير چتر باران
(گزيده شعرهاي خوانده شده در جلسات هفتگي مُشك)
شعری سپید از
جمال بیگ:
پاهايم
همین که ابتدای پاهایت را
کنار آفتاب
جا بذاری
هیچ سایه ای
درازت نمیکند
تو بهتر می دانی
هیچ جای زمین
این قدر بیراهه نداشت
که تو برای کوتاه کردن شب
از کف دست هایم راه بیفتی
حالا هرطور شده
پایان پاهایت را
نقطه بگذار .
این طوری
نزدیک تر به ماه می میری
ببین
من تمام این سال ها
داغ گام هایم را
به دل داشتم
که با تو
به روزهای ناتمام رسیده اند ...
و حالا که از چشم شانه ها
افتاده ام
آن قدر پیر شده ام
که صبح ها
بر بالشی خیس
بیدار می شوم
چه کنم
دست خودم نیست
پاهایم ، پاهایم ...
شعری از
براتعلی فتح اللهی :
می شود هنوز هم
در هوای عاشقی به پشت سر نگاه کرد
از میان شاخه ها به باغ مه گرفته ی جوانگی
دست روستایی زمخت من
از نژاد صخره هاست
دست تو کِشد مرا
به سوی شهرشاعرانگی
واژه واژه ی ترانه های خویش را
روی سینه ام بپز
که لک زده دلم برای شعر های خانگی
گربه ی نگاه من
درکمین سار چشم توست
می شکارمت ؛ اگرچه پر کشی به شاخه ی بهانگی
سهمم از بهشت را
هدیه ی نسیم کن
او مگر به جان خرد
رنج جاودانگی
از حوالی نگاه تو نمی توان گریخت
عشق ! ـ ای فریب آفرینش، ای طراوت زنانگی ـ
فکر می کنم به روی چانه ات
خالی آفریده اند
تا کند مرا چنین
اسیر لحظه های دست زیر چانگی
ý
تا به راز نور ماه
بر شکو فه ها ی هندوانه آ شنا شوی
یک شبی قدم بزن به کشت نقره فام هندوانگی
گزمِگان شهرِ بی نشانه می گزند ماه را
با لباسی از علف بیا ؛ به رسم بی نشانگی
درلباس می پسندمت
از گزند چشم هیز آفتاب
بی حجاب دوست دارمت ولی
درسکوت خلوت شبانگی
