تبليغاتX
مشک ( موج شعر کرج ) -

زير چتر باران

 

(گزيده شعرهاي خوانده شده در جلسات هفتگي مُشك):

 

 

شعرسپيدی از

 

روح الله ستايش احدی :

 

 

1

چشمهایم از سیبها آویزان می شوند

جیبهایم را خدا فراموش کرده

و کارگردان دلشوره هایم

جعبه ها را به ریش دستهایم می خنداند

 

2

پرتقالها در حجم شیشه ها

خونم را به رگهایشان

خونی می شوند

و نبض پوستشان در من ...

 

3

لیمو های شیرین

در نقشهای ترش

خمیازه ی جیبهایم را

به بازیگران خوابهای نامرئی امتداد می دهند

و شب دستهایم

در ستاره ای تهی دنباله دار می شود

 

4

انگشتانم در وسعت خالی

جیبهایم در جوی بغض جاری می شوند

پوزخند مغازه ها

و عیدم

         کات .

 

 

 

 

غزلی از

 

مریم آریان :

 

 *

از ماه فروردين خبر آورده بودند

با قشقرق ، با شور و شر آورده بودند

 

با جیغ جیغ و جیک جیک  دسته جمعی

گنجشک ها ، انگار سر آورده بودند

 

تا شب ازاین شاخه به آن شاخه پریدند

ازشادی آنها بال  در آورده بودند

                ***

صبحی پدر جان رفته بودند و یک عده

از دور میدان  کارگر آورده بودند

 

و کارگرها طبق دستور پدر جان

همراه خود  اره ، تبر  آورده بودند

 

تا ظهر  خیلی از درختان را بریدند

گنجشک ها هم   آه  بر آورده بودند

 

از ترس حتی جیکشان هم درنیامد

اما مرا هم ، زیر  پر  آورده بودند

 

پشت درختان گریه کردم ، کارگرها

با خود مرا پیش پدر آورده بودند

 

و  او تعجب کرد ؛ یک گنجشک بودم

وقتی مرا  نزدیک تر آورده بودند

               ***

از خانه می رفتم که دیگر بر نگردم

و هی مرا  از دور و بر آورده بودند

 

یک روز من را از بیابان های اطراف

در شکل  یک شانه به سر آورده بودند

 

فردا  شبیه بلبل سر گشته ای که

با زحمت از کوه و کمر آورده بودند

 

*

یک ذره در شیشه هوا آورده بودند

سوغاتی از یک روستا آورده بودند

 

اقوام دور مادری در بقچه ها  از

برگ درختان چند تا آورده بودند

 

وقتی که برگشتند ده  همراه آنها

هی رفته بودم ، هی مرا آورده بودند

 

جای درختان سبز ! مردم برج هارا

کم کم به اصل ماجرا آورده بودند

 

کم کم فراموشی گرفتم ؛ فکر کردم :

در اصل من را برده یا آورده بودند ؟

 

اول مرا از باغ  بیرون کرده بودند

و بعد در این برج ها آورده بودند

 

در برج ها ، بهتر بگویم ، در قفس ها

حیف از کجا  من را کجا  آورده بودند

 

القصه ، مردم بعد از آن تاریخ  کمتر

گنجشک و انسان را به جا آورده بودند

 

 

 

 

شعری نيمايی از

 

کورش آقا مجیدی :

 

 

 

        ماه

 

 

ماه

    راه می رود .

من نشسته ام ، نگاه می کنم

سنگ راه می رود

تیر های برقِ آفتاب سوخته

و پرنده ای که روی شاخه ی درخت ، خواب رفته است .

شب شبیه هیکلی سیاه

در تمام طول راه

                    راه می رود .

 

 

 

ماه گریه می کند .

من نشسته ام

                 و  دستمال  دستمال

دانه های اشک را  زِ صورتم

پاک می کنم .

پنجره ،

باز مانده است

گُرگ می وزد

و میان این دو نقطه ی سیاه

                                 راه می رود .

 

 

 

ماه فکر می کند

                و غرق می شود

من نشسته ام ، نفس نمی کشم .

پنجه ای قوی گلوم را

خفت کرده است :

در تراس خانه ی قدیم

زیر بارش شدید آفتاب ،

خواهرم

           برادرم

                   و  من

یک مگس

در میان آب کاسه غرق کرده ایم

دست و پا  و  دست و پا  و دست و پا  و بعد

مرده را کنار می زند

مو ج آب

و جنازه روی سنگفرش داغ

زیر بارش شدید آفتاب

جان تازه ای برای خود

دست و پا  و  دست و پا  و دست و پا

می کند .

«بُهت » و « شوق»  و « من»

یکصدا

داد  می زنیم :

« زنده است ، آه !

                     راه می رود .»

 

 

 

ما ه ، شعرِ تازه اش تمام می شود .

همچنان

 من نشسته ام

باورم نمی شود ، ولی

روی شیب تند دامنه

یک نفر مداد خویش را عصای دست کرده است

پله پله از خیال های واقعی صعود می کند

باورم نمی شود ، ولی

مست کرده است

روی خط پرتگاه

                   راه می رود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شوراي شعر مشک در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 23:51 |